X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها

  • نیمه شب بود و غمی تازه نفس (یکشنبه 12 بهمن 1393 02:59)
    نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزنده ی شمع سایه ی دسته گلی بر دیوار ... همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گوئیا مرده ی سرگردان بود ! شمع ، خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند ! کس نپرسید کجا رفت ، که بود که دمی چند در اینجا...
  • ما شکیبا بودیم ... (شنبه 11 مرداد 1393 01:15)
    ما شکیبا بودیم و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف می تواند کرد ... ما شکیبا بودیم به شکیبایی بشکه یی بر گذرگاهی نهاده ؛ که نظاره می کند با سکوتی درد انگیز خالی شدن سطل های زباله را در انباره خویش و انباشته شدن را از انگیزه های مبتذل ِ شادیِ گربه گان و سگانِ بی صاحبِ کوی ، و پوزه ی ره گذاران را که چون از کنارش می...
  • منزلی در دوردست . . . (سه‌شنبه 15 مرداد 1392 15:58)
    منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را اینچنین دانسته بودم، وین چنین دانم لیک ای ندانم چون و چند! ای دور تو بسا کاراسته باشی به آیینی که دلخواه ست دانم این که بایدم سوی تو آمد، لیک کاش این را نیز می‌دانستم، ای نشناخته منزل که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه یا کدام است آن که بیراه ست ای برایم، نه برایم ساخته منزل نیز...
  • از نفرتی لبریز (دوشنبه 12 فروردین 1392 20:00)
    ما نوشتیم و گریستیم ما خنده کنان به رقص بر خاستیم ما نعره زنان از سر جان گذشتیم . . . کسی را پروای ما نبود . در دوردست مردی را به دار آویختند : کسی به تماشا سر بر نداشت ما نشستیم و گریستیم ما با فریادی از قالب خود بر آمدیم . احمد شاملو
  • محاق (دوشنبه 14 اسفند 1391 16:26)
    به گوهرِ مراد به نوکردنِ ماه بر بام شدم با عقیق و سبزه و آینه. داسی سرد بر آسمان گذشت که پروازِ کبوتر ممنوع است. صنوبرها به نجوا چیزی گفتند و گزمه‌گان به هیاهو شمشیر در پرنده‌گان نهادند. ماه برنیامد. احمد شاملو
  • شب همه شب (پنج‌شنبه 19 بهمن 1391 23:40)
    شب همه شب شکسته خواب به چشمم گوش بر زنگ کاروانستم با صداهای نیم زنده ز دور هم عنان گشته هم زبان هستم. جاده اما ز همه کس خالی است ریخته بر سر آوار آوار این منم مانده به زندان شب تیره که باز شب همه شب گوش بر زنگ کاروانستم. نیما یوشیج
  • هدیه (جمعه 15 دی 1391 16:05)
    من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم . . . فروغ فرخزاد
  • ای نزدیک ! (سه‌شنبه 30 آبان 1391 18:36)
    در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید . و اینک شاخه نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن . بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است . درخشش میوه ! درخشان تر . وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید . دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند . پنهان ترین سنگ ، سایه اش را به پایم ریخت . و من شاخه نزدیک ! از آب گذشتم ، از سایه بدر...
  • ترانه آبی (جمعه 28 مهر 1391 11:14)
    قیلوله ناگزیر در طاق طاقی ِ حوضخانه، تا سالها بعد آبی را مفهومی از وطن دهد. امیر زاده ای تنها با تکرار ِ چشمهای بادام ِ تلخش در هزار آئینه شش گوش ِ کاشی. لالای نجوا وار ِ فـّواره ای خُرد که بر وقفه ی خواب آلوده ی اطلسی ها می گذشت تا سالها بعد آبی را مفهومی ناآگاه از وطن دهد. امیر زاده ای تنها با تکرار چشمهای بادام...
  • مرثیه‌های غروب ( به یاد مهدی اخوان ثالث ) (دوشنبه 20 شهریور 1391 10:00)
    افق می‌گفت: آن افسانه‌گو آن افسانه گوی شهر سنگستان، به دنبال کبوترهای جادوی بشارت‌گو سفر کرده‌ست شفق می‌گفت: من می‌دیدمش، تنها، تکیده، ناتوان، دلتنگ، ملول از روزگارانی که در این شهر سر کرده‌ست. سپیدار کهن پرسید: به فریادش رسید آیا،حریق و سیل یا آوار؟ صنوبر گفت: توفانی گران‌تر زان‌چه او می‌خواست، پیرامون او برخاست که...
  • قصه ای از شب (چهارشنبه 11 مرداد 1391 00:40)
    شب است شبی آرام و باران خورده و تاریک کنار شھر بی غم ، خفته غمگین ، کلبه ای مھجور فغانھای سگی ولگرد می آید به گوش از دور به کرداری که گویی می شود نزدیک درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره ھایی زرد زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه دود بر چھره ی او گاه لبخندی که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی...
  • تا نبض خیس صبح (سه‌شنبه 20 تیر 1391 23:06)
    آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است ! ای سرطان شریف عزلت! سطح من ارزانی تو باد! یک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دگمه های پیرهنش بود از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت مثل پریروزهای فکر، جوان بود حنجره اش از صفاف آبی شط ها پر شده بود یک نفر آمد کتاب های مرا برد روی سرم...
  • شعر آفتاب (شنبه 9 اردیبهشت 1391 19:15)
    با چشم ها ز حیرت این صبح نابجای خشکیده بر دریچه خورشید چهار طاق بر تارکِ سپیده این روز پا به زای دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب فریاد بر کشیدم اینک چراغ معجزه مردم تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کور دلیتان سویی بجای اگر مانده است آنقدر تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را با...
  • شراب شعر چشم های تو (چهارشنبه 23 فروردین 1391 18:45)
    من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز رود آنجا که می بافتند کولی های جادو گیسوی شب را همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند همان جاها که اختر ها به بام...
  • پرواز با خورشید (دوشنبه 8 اسفند 1390 23:54)
    بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم . آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ، پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور ، از آن قله پر برف آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز سیمرغ طلایی پرو بالی ست که چون من از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست پرواز به...
  • سبز (سه‌شنبه 4 بهمن 1390 20:03)
    با تو دیشب تا کجا رفتم تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند من نمی گویم که باران طلا آمد لیک ای عطر سبز سایه پرورده ای پری که باد می بردت از چمنزار حریر پر گل پرده تا حریم سایه های سبز تا بهار سبزه های عطر تا دیاری که غریبیهایش می آمد به چشم آشنا ، رفتم پا به پای تو که می بردی مرا با...
  • هاله هول (چهارشنبه 28 دی 1390 12:22)
    راه ، بسته رهروان خسته ... رهزنان اهریمنانی ، دشنه ها در مشت هم از پیش ، هم از پشت با نفیری تلخ ، زیر لب ، که : باید برد ، باید خورد ، باید کُشت! کرکسان ، با چنگ و منقاری به خون خستگان شسته انتظار لحظه تاراج را ، از اوج هاله ای از هول ، پیوسته رو به پایین می نهند آهسته آهسته ... راه بسته ، رهروان خسته ... ! فریدون...
  • معشوق من (جمعه 9 دی 1390 18:51)
    معشوق من با آن تن برھنه ی بی شرم بر ساقھای نیرومندش چون مرگ ایستاد خط ھای بی قرار مورب اندامھای عاصی او را در طرح استوارش دنبال میکنند معشوق من گویی ز نسل ھای فراموش گشته است گویی که تاتاری در انتھای چشمانش پیوسته در کمین سواریست گویی که بربری در برق پر طراوت دندانھایش مجذوب خون گرم شکاریست معشوق من ھمچون طبیعت مفھوم...
  • نه عادلانه نه زیبا بود... (جمعه 11 آذر 1390 07:44)
    نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از آن که ما به صحنه برآییم. به عدلِ دست‌نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. احمد شاملو
  • دیوونه کیه؟ (سه‌شنبه 1 آذر 1390 19:14)
    دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ واسطه نیار، به عزتت خمارم حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم کفر نمی‌گم، سوال دارم یک تریلی محال دارم تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام می‌چرخم و می‌چرخونم ٬ سیاره‌ام ! تازه دیدم حرف حسابت منم طلای نابت منم تازه دیدم که دل دارم، بستمش ! راه دیدم نرفته بود ، رفتمش جوونه‌ی نشکفته رو ، رستمش...
  • نزدیک آی (چهارشنبه 6 مهر 1390 00:57)
    بام را برافکن ، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست. بشتاب ، درها را بشکن ، وهم را دو نیمه کن ، که منم هسته این بار سیاه. اندوه مرا بچین ، که رسیده است. دیری است، که خویش را رنجانده ایم ، و روزن آشتی بسته است. مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، که جدا مانده ام. به سرچشمه "ناب" هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ،...
  • شبانه (یکشنبه 6 شهریور 1390 19:08)
    دریغا انسان که با دردِ قرونَش خو کرده بود؛ دریغا! این نمی‌دانستیم و دوشادوش در کوچه‌های پُر نَفَسِ رزم فریاد می‌زدیم. خدایان از میانه برخاسته بودند و، دیگرنامِ انسان بود دستمایه‌ی افسونی که زیباترینِ پهلوانان را به عُریان کردنِ خونِ خویش انگیزه بود. دریغا انسان که با دردِ قرونَش خو کرده بود! با لرزشی هیجانی چونان...
  • زندانی (چهارشنبه 25 خرداد 1390 10:33)
    آی . . . زندانبان! صدای ضجه زندانیه در مانده را بشنو در این دخمه ی دلتنگ جان فرسای را بگشا از این بندم رهایی ده مرا بار دگر با نور خورشید آشنایی ده که من دیدار رنگ آسمان را آرزو مندم بسی مشتاق دیدار زن و لبخند فرزندم من دور از زن و فرزند به یک دیدار خشنودم به یک لبخند، خورسندم الا ای همسرم ، ای همسفر با شادی و رنجم!...
  • فریاد و دیگر هیچ... (یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 23:37)
    فریادی و دیگر هیچ . چرا که امید آنچنان توانا نیست که پا سر یاس بتواند نهاد. بر بستر سبزه ها خفته ایم با یقین سنگ بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم و با امیدی بی شکست از بستر سبزه ها با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم اما یاس آنچنان تواناست که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست ! فریادی و دیگر هیچ !!! شاملو
  • زمستان (پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 12:18)
    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، که ره تاریک و لغزان است . وگر دست ِ محبت سوی کس یاری ، به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛ که سرما سخت سوزان است . نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش...
  • سوتک (جمعه 19 فروردین 1390 19:27)
    نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را . . . شریعتی
  • غبار لبخند (شنبه 6 فروردین 1390 01:35)
    می تراوید آفتاب از بوته ها. دیدمش در دشت های نم زده مست اندوه تماشا ، یار باد، مویش افشان ، گونه اش شبنم زده. لاله ای دیدیم ، لبخندی به دشت پرتویی در آب روشن ریخته او صدا را در شیار باد ریخت: جلوه اش با بوی خنک آمیخته رود، تابان بود و او موج صدا: خیره شد چشمان ما در رود وهم پرده روشن بود ، او تاریک خواند: طرح ها در...
  • هملت (پنج‌شنبه 14 بهمن 1389 17:16)
    بودن یا نبودن... بحث در این نیست وسوسه این است. شراب ِ زهر آلوده به جام و شمشیر به زهر آب دیده در کف دشمن همه چیزی از پیش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه معلوم فرو خواهد افتاد. پدرم مگر به باغ جسمانی خفته بود که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست وبستر فریب او کامگاه عمویم! من این همه را به ناگهان دریافتم، با نیم...
  • جواب زیبای فروغ فرخزاد به شعر (خانه کوچک ما) حمید مصدق (پنج‌شنبه 30 دی 1389 12:20)
    من به تو خندیدم چونکه می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی! پدرم از پی تو تند دوید. و نمی دانستی که باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است!! من به تو خندیدم تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک، لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک! دل من گفت برو چون...
  • با کدام دست ؟ (دوشنبه 20 دی 1389 17:04)
    خواب خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب از میان پلک های نیمه باز خسته دل نگاه می کند جویبار گیسوان خیس من روی سینه اش روان شده بوی بومی تنش در تنم وزان شده خسته دل نگاه می کند آسمان به روی صورتش خمیده است دست او میان ماسه های داغ با شکسته دانه هایی از صدف یک خط سپید بی نشان کشیده است دوست...