X
تبلیغات
رایتل
جمعه 30 فروردین 1387

...

اندک نسیمی از سر افسوس  

چندان که برگ برگ درختان باغ را 

با سوزنک زمزمه ای آشنا کند 

خاموشی شگرف

ابهام پر ابهت دریا را  

مغشوش کرده است

ما  

چون ماهیان فتاده به دریا

بر آبها رها

با ضربه های موج ز هم دور می شویم

با بازوان باز  

امواج آب را 

تسخیر می کنیم 

مغرور می شویم 

اما

ناگه اگر دوباره به هذیان شود دچار  

دریای نیلگون  

بر ما چه می رود  

چونماهیان فتاده به دریا 

بر موجها  رها ؟

 

حمید مصدق


یکشنبه 18 فروردین 1387

کژمژ و بی انتها...

کژمژ و بی‌انتها
به طول ِ زمان‌های پیش و پس
ستون ِ استخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهی
دنده‌ها عریان
دهان
 
  یکی برنامده فریاد
فرو ریخته دندان‌ها همه،
سوت ِ خارج‌خوان ِ ترانه‌ی روزگاران ِ از یادرفته

 

در وزش ِ باد ِ کهن

 
  فرونستاده هنوز
 
  از کی ِ باستان.

باد ِ اعصار ِ کهن در جمجمه‌های روفته
بر ستون ِ بی‌انتهای آهکین
فروشده در ماسه‌های انتظاری بدوی.
 

دفترهای سپید ِ بی‌گناهی
به تشتی چوبین
بر سر
معطل مانده بر دروازه‌ی عبور:
نخ ِ پَرکی چرکین
بر سوراخ ِ جوالدوزی.
 

اما خیال‌ات را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوری به کمال بود
از آن پیش‌تر که خواب‌ام به ژرفاهای ژرف اندرکشد.

گفتم اینک ترجمان ِ حیات
تا قیلوله را بی‌بایست نپنداری.

آن‌گاه دانستم

 

که مرگ

 
  پایان نیست.

 

احمد شاملو