جمعه 27 بهمن 1385

آیه های زمینی

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند

و ماهیان به دریا ها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در ترکم و طغیان بود

و راهها ادامه خود را

در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشد

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ کس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پبغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاههای الهی گریختند

و بره های گمشده

دیگر صدای هی هی چوپانی را 

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان اینه ها گویی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره وقیح فواحش

یک هاله مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

مرداب های الکل

با آن بخار های گس مسموم

انبوه بی تحرک روشن فکران را

به ژرفنای خویش کشیدند 

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه درشت سیاهی

تصویر می نمودند

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسد هاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردنک جنایت  

در دستهایشان متورم میشد

گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی

این اجتماع سکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد 

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نا بالغ

همخوابه میشدند

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسنک گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتنکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدانها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پکی آواز آبها

شاید ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب ها گریخته ایمان است

آه ای صدای زندانی

ایا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صدا ها ...

 

فروغ فرخ زاد

جمعه 20 بهمن 1385

غروب

درختی پیر 

شکسته خشک تنها گم  

نشسته در سکوت وهمنک دشت  

نگاهش دور 

فسرده در غروب مرده دلگیر

و هنگامی که بر می گشت 

کلاغی خسته سوی آشیان خویش

غم آور بر سر آن شاخه های خشک 

فروغ واپسین خنده خورشید 

شد خاموش

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

 

یکشنبه 15 بهمن 1385

با خویش تن نشستن . . .

شب مثل شب شریر و سیاه است و پر ز درد

درشب شرارتی است که من گریه می کنم

وصبح بر صداقت من رشک می برد 

با خوابهای خاطره خوش بودم 

هر چند خواب خاطره ام تلخ

دیگر تو را به خواب نمی بینم

حتی خیال من  

رخساره تو را

از یاد برده است 

دیروز طفل خواهرم از روی میز من 

تصویر یادبود تو را 

ای داد برده است

پنج‌شنبه 5 بهمن 1385

عاشقانه

بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشید
 
  همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذیری‌ست.

آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درخت،جهل  معصیت‌بار  نیاکان است
و نسیم
 
  وسوسه‌یی‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.

چیزی بگوی

 

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

 
  چیزی بگوی

هر دریچه‌ی نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
عشق
 
  رطوبت  چندش‌انگیز  پلشتی‌ست
و آسمان
 
  سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
 
  بر سرنوشت  خویش
 
  گریه ساز کنی.

آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران‌اند.

خامُش منشین
 
  خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم

 

از عشق

 
  چیزی بگوی!

 

احمد شاملو

 

یکشنبه 1 بهمن 1385

هنوز . . .

رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز

می برم جسمی و، جان در گرو اوست هنوز

هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست

گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز

گر چه با دوری ی ِ او زندگیم نیست، ولی

یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز

بر سرو سینه ی من بوسه ی گَرْمش گل کرد

جان ِ ‌حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز.

رشته ی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت

بر سر شانه ی من تاری از آن موست هنوز

بکشد یا بکشد، هر چه کند دَم نزنم

مرحبا عشق که بازوش به نیروست هنوز

هم مگر دوست عنایت کند و تربیتی

طبع من لاله ی صحرایی ی ِ خودروست هنوز

با همه زخم که سیمین به دل از او دارد

می کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز...

 سیمین بهبهانی