X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 29 مرداد 1386

تنهای منظره

کاج های زیادی بلند

زاغ های زیادی سیاه

آسمان بی اندازه آبی

سنگچین ها تماشا تجرد

کوچه باغ فرا رفته تا هیچ

ناودان مزین به گنجشک

آفتاب صریح

خک خشنود

چشم تا کار می کرد

هوش پاییز بود

ای عجیب قشنگ

با نگاهی پر از لفظ مرطوب

مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ

چشم هایی شبیه حیای مشبک

پلک های مردد

مثل انگشت های پریشان خواب مسافر

زیر بیداری بیدهای لب رود

انس

مثل یک مشت خاکستر محرمانه

روی گرمای ادرک پاشیده

فکر

آهسته بود

آرزو دور بود

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند

در کجاهای پاییزهایی که خواهد آمد

یک دهان مشجر

از سفرهای خوب

حرف خواهد زد ؟

 

سهراب سپهری

چهارشنبه 24 مرداد 1386

گفتی که باد مرده است

گفتی که:

باد، مرده ست!

از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش

بر آسیاب ِ خون،

نشکسته در به قلعه بیداد،

بر خاک نیفکنیده یکی کاخ

باژگون.

مرده ست باد!

گفتی:

بر تیزه های کوه

با پیکرش،فروشنده در خون،

افسرده است باد!

تو بارها و بارها

با زندگیت

شرمساری

از مردگان کشیده ای.

این را،من

همچون تبی

درست

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام

وقتی که بی امید وپریشان

گفتی:

مرده ست باد!

بر تیزه های کوه

با پیکر کشیده به خونش

افسرده است باد!

آنان که سهم شان را از باد

با دوستان قبان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زرد آب،

گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:

 زنده ست باد!

تا زنده است باد!

توفان آخرین را

در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش

ترسیم می کند،

کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می کند !

آنان

ایمانشان

ملاطی

از خون و پاره سنگ و عقاب است.

گفتند:

باد زنده است،

بیدار ِ کار ِ خویش

هشیار ِ کار ِ خویش!

گفتی:

 نه ! مرده

باد!

زخمی عظیم مهلک

از کوه خورده

باد!

تو بارها و بارها

با زندگیت شر مساری

از مردگان کشیده ای،

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام

 

اخمد شاملو


دوشنبه 15 مرداد 1386

زندانی

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیوار زندان کوبید

ای همسایه زندانی من 

ضربه دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست  

تا به کی باید تنها تنها 

وندر این زندان زیست  ؟؟؟

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو 

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان  

چه صدایی آمد ؟

ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من 

پاسخی می جوید 

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم

 

حمید مصدق 

چهارشنبه 10 مرداد 1386

سرگشتگی

دوران تسلسل

سرگشتگی هر بشر بر زمین

چگونه زیستن را کجا

                         چگونه باید آموخت ؟

تصٌور زیبا زیستی

                       در ورای تصویر

سر گشتگی ست این

فاجعه دوران

سلاخی عاشق و معشوق

دوستی ها سر سپرده بر بالین نفرت

و سوگواری بسوگ نشستگان

چگونه زیستن را کجا باید آموخت ؟؟؟

 

ک.ا

سه‌شنبه 9 مرداد 1386

بوسه

گفتمش

شیرین ترین آواز چیست ؟ 

چشم غمگینش به رویم خیره ماند 

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند  

زیر لب غمناک خواند  

ناله زنجیرها بر دست من 

 

گفتمش

        آنگه که از هم بگسلند ؟ 

خنده تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ 

در دل من با دل او می گریست 

 

گفتمش 

   بنگر در این دریای کور 

         چشم هر اختر چراغ زورقی است...

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف

ای دریغا پیروان !‌ کز نیمه راه 

می کشد افسون شب در خواب شان 

 

گفتمش 

        فانوس ماه 

               می دهد از چشم بیداری نشان ...

گفت

     اما

         در شبی این گونه گنگ

                   هیچ آوایی نمی آید به گوش 

 

گفتمش 

       اما دل من می تپد

                 گوش کن اینک صدای پای دوست  !

گفت 

       ای

            افسوس در این دام مرگ 

                         باز صید تازه ای را می برند 

                                               این صدای پای اوست  

 

گریه ای افتاد در من بی امان 

             در میان اشک ها پرسیدمش

                                   خوش ترین لبخند چیست ؟

 

شعله ای در چشم تارکش شکفت

             جوش خونن در گونه اش آتش فشاند

 

گفت

       لبخندی که عشق سربلند

                 وقت مردن بر لب مردان نشاند  

 

من ز جا برخاستم 

                        بوسیدمش ...

 

هوشنگ ابتهاج