X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
چهارشنبه 25 خرداد 1390

زندانی

آی . . . زندانبان!


صدای ضجه زندانیه در مانده را بشنو


در این دخمه ی دلتنگ جان فرسای را بگشا


از این بندم رهایی ده


مرا بار دگر با نور خورشید آشنایی ده


که من دیدار رنگ آسمان را آرزو مندم


بسی مشتاق دیدار زن و لبخند فرزندم


من دور از زن و فرزند


            به یک دیدار خشنودم


                   به یک لبخند، خورسندم


الا ای همسرم ، ای همسفر با شادی و رنجم!


             از پشت میله های زندان، ترا دلتنگ می بینم


و رویت را که زیبا گلبن گلخانه ی من بود

                                            بسی بیرنگ می بینم.


به پشت میله های سرد، چشمت گریه آلود است


در آغوش تو می بینم سر فرزند را بر شانه ات غمناک


مگو فرزند ... جانم ،

          

                 دخترم، امید دلبندم


                                      تو تنها، دخترم تنها


چو می آئی به دیدارم


     نگاهت مات و لب خاموش


                         نمیخوانی ز چشمانم


که من مردی گنه آلوده ام اما پشیمانم


ترا در چشم غمگین است فریاد ملامت ها


مرا در جان ناشاد است غوغای ندامت ها


ترا می بینم و بر این جدائی اشک میریزم


نمیدانی چه غمگین است


                               غروب تلخ پائیزم


الا ای نغمه خوان نیمه شب ، ای رهنورد مست!


که هر شب میخزی از پشت این دیوار ،مستانه


و میپویی بسوی خانه ی خود،

  

                                  مست و دیوانه


دم دیگر در آغوش زن و فرزند، خورسندی


نه در رنجی، نه در بندی


ولی من آشنای رنجم و با شوق، بیگانه


تو بر کامی و من ناکام


تو در آن سوی ، آزادی


من اینجا بسته ام در دام


میان کام و ناکامی، نباشدغیر چندین گام


               بکامت باد، این شادی


                                        حلالت باد، آزادی


تو ای آزاده ی خوشبخت، ای مرد سعادتمند!


که شبها خاطری مجموع و یاری نازنین داری


میان همسر وفرزند

            دلت همخانه ی شادی


                          لبت همسایه ی لبخند


                                              بهر جا میروی آزاد


بهرسویی که دل می گویدت رو میکنی خورسند


نه در رنجی و نه ، دربند


                بکامت باد، این شادی


                                حلالت باد، آزادی...



مهدی سهیلی



یکشنبه 28 آبان 1385

سفر مکن

هر چه کنی بکن ولی

از بر من سفر مکن

یا که چو می روی مرا

وقت سفر خبر مکن  

گر چه به باغم ستاده ام

نیست توان دیدنم

شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن 

 روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد

وقت وداع کردنت

بر رخ من نظر مکن

دیده به در نهاده ام

تا شنوم صدای تو

حلقه به در بزن مرا

عاشق در به در مکن

من که ز پا نشسته ام

مرغک پر شکسته ام  

زود بیا که خسته ام

زین همه خسته تر مکن

گر چه به دور زندگی

تن به قضا نهاده ام

آتشم این قدر مزن

رنجه ام این قدر مکن

یوسف عمر من بیا

تنگدلم برای تو

رنج فراق می کشد

خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم

گوش به من نمیکنی

یا که مرا ز دل ببر  

یا ز برم سفر مکن

 

مهدی سهیلی


چهارشنبه 19 مهر 1385

عاشق صادق

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن  

خوشا آن شب که با آهی بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

به نعمت نیستم مایل خدای خانه را خواهم 

مرا گر عاشق صداق نمی دانی جوابم کن

اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو

ز جنت ها گریزانم به دوزخ ها عذابم کن

ز شرم تنگدستی می گریزم از تهی دستان

مرا ای دست قدرت یا بمیران یا سحابم کن

دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم

تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن

پس از مرگم تو ای افسانه گو سوز نهانم را

ببر در قصه ها افسانه ی صدها کتابم کن 

 

 

 

 

 

 

حمید مصدق

پنج‌شنبه 26 مرداد 1385

من و پاییز

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم

چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد ـ

بگوشم از درختان های های گریه می آید

مرا هم گریه میباید ـ

مرا هم گریه میشاید

کلاغی چون میان شاخه های خشک تو فریاد بردارد

بخود گویم کلاغک در عزای باغ عریان تعزیت خوان است

و در سوک بزرگ باغ، گریان است

 

بهنگام غروب تلخ و دلگیرت ـ

که انگشتان خشک نارون را دختر خورشید میبوسد

و باغ زرد را بدرود میگوید ـ

دود در خاطرم یادی سیه چون دود ـ

بیاد آرم که: با « مادر » مرا وقتی وداع جاودانی بود

و همراه نگاه ما ـ

غمین اشک جدائی بود و رنج بوسه بدرود .

 

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهی مانده ـ

و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باری نیست

ز هر عشقی تهی ماندم

نگاهم در نگاه گرم یاری نیست.

تو از این باد پائیزی دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پیش چشمت تیر باران میکند پائیز

که از هر سو چو پولکهای زرد از شاخه میریزند

تو میمانی و عریانی ـ

تو میمانی و حیرانی .

***

الا ای باغ پائیزی

دل منهم دلی سرد است

و طفل برگهای آرزویم را

دست ناامیدی تیر باران میکند پائیز

ولی پائیز من پائیز اندوه است ـ

دلم لبریز اندوه است .

چنان زرینه پولکهای تو کز جنبش هر باد میبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه میریزد

نگاه جانپناهی نیست ـ

که از لبهای من لبخند پیروزی بر انگیزد

 

خطا گفتم، خطا گفتم

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

ترا در پی بهاری هست ـ

امید برگ و باری هست

همین فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاری گرم میشوید ـ

نسیم باد نوروزی ـ

تنت را در حریر یاس می پیچد ـ

بهارین آفتاب ناز فروردین ـ

بر اندامت لباس برگ میپوشد ـ

هنرور زرگر اردیبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگین غنچه میکارد ـ

و پروانه، می شبنم ز جام لاله مینوشد ـ

دوباره گل بهر سو میزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را میدهد پیوند .

در این هنگامه ها ابری بشوق این زناشودی ـ

به بزم گل، تگرگ ریز، جای نقل میپاشد ـ

و ابری سکه باران به بزم باغ میریزد

درختان جشن می گیرند

ز رنگارنگ گلها میشود بزمت چراغانی

وزین شادی لبان غنچه ها در خنده میآید

بهاری پشت سر داری ـ

تو را دل شادمان باید

 

الا ای باغ پائیزی !

غمت عزم سفر دارد

همین فردا دلت شاد است ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پی بهاری هست

امید برگ و باری هست

ولی در من بهاری نیست

امید برگ و باری نیست .

 

تو را گر آفتاب بخت نوروزی

لباس برگ میپوشد

مرا هرگز امید آفتابی نیست

دلم سرد است و در جان التهابی نیست

تو را گر شادمانه میکند باران فروردین ـ

مرا باران بغیر از دیده تر نیست .

تو را گر مادر ابر بهاری هست ـ

مرا نقشی ز مادر نیست .

 

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

تو بزمت میشود از تابش گلها چراغانی

ولی در کلبه تاریک جان من ـ

نشان از کور سوئی نیست

نسیم آرزوئی نیست

گل خوش رنگ و بوئی نیست

اگر در خاطرم ابریست ابر گریه تلخست ـ

که گلهای غمم را آبیاری میکن شبها

اگر بر چهره ام لبخند می بینی

مرا لبخند انده است بر لبها

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟

شنبه 14 مرداد 1385

زنگی زیباست

زندگی » زیباست، کو چشمی که « زیبائی » به بیند ؟

کو « دل آگاهی » که در « هستی » دلارائی به بیند ؟

 

صبحا « تاج طلا » را بر ستیغ کوه، یابد

شب « گل الماس » را بر سقف مینائی به بیند

 

ریخت ساقی باه های گونه گون در جام هستی

غافل آنکو « سکر » را در باده پیمائی به بیند

 

شکوه ها از بخت دارد « بی خدا » در « بیکسی ها »

شادمان آنکو « خدا » را وقت « تنهائی » به بیند

 

« زشت بینان » را بگو در « دیده » خود عیب جویند

« زندگی » زیباست کو چشمی که « زیبائی » به بیند ؟