X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 1 بهمن 1385

هنوز . . .

رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز

می برم جسمی و، جان در گرو اوست هنوز

هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست

گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز

گر چه با دوری ی ِ او زندگیم نیست، ولی

یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز

بر سرو سینه ی من بوسه ی گَرْمش گل کرد

جان ِ ‌حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز.

رشته ی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت

بر سر شانه ی من تاری از آن موست هنوز

بکشد یا بکشد، هر چه کند دَم نزنم

مرحبا عشق که بازوش به نیروست هنوز

هم مگر دوست عنایت کند و تربیتی

طبع من لاله ی صحرایی ی ِ خودروست هنوز

با همه زخم که سیمین به دل از او دارد

می کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز...

 سیمین بهبهانی

شنبه 30 دی 1385

سوگند

لاله رویی بر گل سرخی نگاشت

کز سیه چشمان نگیرم دلبری 

از لب من کس نیابد بوسه ای

وز کف من کس ننوشد ساغری

تا نیفتد پایش اندر بند ها

یاد کرد آن تازه گل سوگند ها 

ناگهان باد صبا دامن کشان

سوی سرو و لاله شمشاد رفت

فارغ از پیمان نگشته نازنین 

کز نسیمی برگ گل بر باد رفت

خنده زد گل بر رخ دلبند او

کآن چنان بر باد شد سوگند او

 

<<رهی معیری>>

دوشنبه 25 دی 1385

من و تو ...

من و تو یکی دهان‌ایم

که با همه آوازش

به زیباترسرودی خواناست.

من و تو یکی دیدگان‌ایم

 

 

که دنیا را هر دَم


 

 

             در منظر ِ خویش

                            تازه‌تر می‌سازد.

 


نفرتی

از هرآن‌چه باز ِمان دارد

از هرآن‌چه محصور ِمان کند

از هرآن‌چه وادارد ِمان

 

 

که به دنبال بنگریم،


دستی

که خطی گستاخ به باطل می‌کشد.

من و تو یکی شوریم

از هر شعله‌ئی برتر،

که هیچ‌گاه شکست را بر ما چیره‌گی نیست

چرا که از عشق

روئینه‌تن‌ایم.

و پرستوئی که در سرْپناه ِ ما آشیان کرده است

با آمدشدنی شتاب‌ناک

خانه را

 

 

از خدائی گم‌شده

 

 

لب‌ریز می‌کند.

 

 

احمد شاملو

سه‌شنبه 19 دی 1385

اولین و آخرین

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مانیز که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

 هر پسین

  این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست

     نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

            مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

                           ای راز

                                 ای رمز

                                         ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

حسین پناهی

دوشنبه 18 دی 1385

سنگ گور

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...

 

سیمین بهبهانی