چهارشنبه 26 مهر 1385

نشانی

خانه دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار 

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور 

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟

 

سهراب سپهری 
 

چهارشنبه 19 مهر 1385

عاشق صادق

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن  

خوشا آن شب که با آهی بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

به نعمت نیستم مایل خدای خانه را خواهم 

مرا گر عاشق صداق نمی دانی جوابم کن

اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو

ز جنت ها گریزانم به دوزخ ها عذابم کن

ز شرم تنگدستی می گریزم از تهی دستان

مرا ای دست قدرت یا بمیران یا سحابم کن

دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم

تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن

پس از مرگم تو ای افسانه گو سوز نهانم را

ببر در قصه ها افسانه ی صدها کتابم کن 

 

 

 

 

 

 

حمید مصدق

چهارشنبه 12 مهر 1385

سکوت


زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی !  که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .

 

ک.ا

جمعه 7 مهر 1385

در آمیختن

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

 

از بهار

حظ ّ تماشائی نچشیدم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

 

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه نا سیراب.

 

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سرا پا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،

که بی شایبه حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم.

 

احمد شاملو

چهارشنبه 5 مهر 1385

با خویشتن نشستن ... در خویشتن شکستن

دیگرزمان، زمانه  مجنون  نیست

 فرهاد،

در بیستون مراد نمی جوید ،

زیرا  بر آستانه خسرو،

بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است .

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها،

آن شور عشق

عشق به شیرین را،

از یاد برده است .

تنهاست گرد باد بیابان،

تنهاست .

و آهوان دشت،

پاکان تشنگان محبت

چه سالهاست

دیگر سراغ  مجنون،

آن دلشکسته عاشق محزون رام را

از باد و از درخت نمی گیرند

زیرا که خاک خیمه ابن سلام  را

خادم ترین و عبدترین خادم

مجنون دلشکسته محزون است .

در عصر تضاد، عصر شگفتی

لیلی

دلاله محبت  مجنون است !!

 

ای دست من به تیشه توسل جو،

تا داستان کهنه  فرهاد  را،

از خاطرات خفته برانگیزی .

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن .

من اختتام قصه مجنون  رام  را

اعلام می کنم

 

 

 

حمید مصدق