X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 19 تیر 1385

پشت دریا ها

قایقی خواهم ساخت ,

خواهم انداخت به آب .

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند .

 

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید ,

همچنان خواهم راند .

نه به آبی ها دل خاهم بست

نه به دریا

پریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .

 

همچنان خواهم راند .

همچنان خواهم خواند :

دور باید شد , دور .

مرد آن شهر اساطیر نداشت .

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود .

هیچ آیینه تالاری , سرخوشی ها را تکرار نکرد .

چاله آبی حتی , مشعلی را ننمود .

دور باید شد , دور

شب سرودش را خواند ,

نوبت پنجره هاست .

 

همچنان خواهم خواند .

همچنان خواهم راند .

پشت دریا ها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .

بام ها جای کبوتر هایی است , که به فواره هوش بشری می نگرند .

دست هر کودک ده ساله شهر , شاخه معرفتی است .

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله , به یک خواب لطیف .

خاک , موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .

 

پشت دریا ها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است .

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

 

پشت دریاها شهری است !

قایقی باید ساخت .

دوشنبه 19 تیر 1385

از سبز به سبز

من در این تاریکی

فکر یک بره  روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد .

 

من در این تاریکی

امتداد تر بازو هایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد .

 

من در این تاریکی

در گشودم به چمن های  قدیم ,

به طلایی هایی , که به دیوار اساطیر تماشا کردیم .

 

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته نورس مرگ , آب را معنی کردم .

دوشنبه 19 تیر 1385

دنگ

دنگ ... , د نگ  ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ .

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من .

لحظه ام پر شده از لذ ت 

یا به زنگار غمی آلوده است .

لیک چون باید این دم گذرد ,

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است .

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است .

دنگ ... , د نگ ...

         لحظه ها می گذرد  .

                               آنچه بگذشت , نمی آید باز .

        قصه ای هست که هرگز د یگر

  نتوان شد آغاز .

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است .

تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد , آویزم ,

آنچه می ماند از این جهد به جای :

خنده لحظۀ پنهان شده از چشمانم .

و آنچه بر پیکر او می ماند :

نقش انگشتانم .

 

دنگ ...

فرصتی از کف رفت .

قصه ای گشت تمام .

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام ,

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ,

وارهانیده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوند با فکر زوال .

 

پرده ای می گذرد ,

پرده ای می آید :

می رود نقش پی نقش دگر ,

رنگ می لغزد بر رنگ .

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی  در پی زنگ :

دنگ ... , د نگ ...

دنگ ...  

دوشنبه 19 تیر 1385

ترا دوست می دارم

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من  با تو تنها نیستم

                             هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است ...

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فیتیله ها بی طاقتند

خشم کوچه در مشت تست

در لبان تو

          شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم وشب از ظلمت خود وحشت می کند. 

یکشنبه 18 تیر 1385

بودن