سه‌شنبه 28 اسفند 1386

نگاه آشنا

ز چشمی که چون چشمه آرزو 

پر آشوب و افسونگر و دل رباست

به سوی من اید نگاهی ز دور

نگاهی که با جان من آشناست

تو گویی که بر پشت برق نگاه

نشانیده امواج شوق و امید

که باز این دل مرده جانی گرفت 

 سرایمه گردید و در خون تپید 

نگاهی سبک بال تر از نسیم

روان بخش و جان پرور و دل فروز

برآرد ز خکستر عشق من

شراری که گرم است و روشن هنوز 

یکی نغمه جو شد هماغوش ناز 

در آن پرفسون چشم راز آشیان

تو گویی نهفته ست در آن دو چشم 

نواهای خاموش سرگشتگان

ز چشمی که نتوانم آن را شناخت 

 به سویم فرستاده اید نگاه

تو گویی که آن نغمه موسیقی ست

که خاموش مانده ست از دیرگاه

از آن دور این یار بیگانه کیست ؟

که دزدیده در روی من بنگرد 

چو مهتاب پاییز غمگین و سرد 

که بر روی زرد چمن بنگرد

به سوی من اید نگاهی ز دور

ز چشمی که چون چشمه آرزوست

قدم می نهم پیش اندیشنک 

خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست

هوشنگ ابتهاج

سه‌شنبه 7 اسفند 1386

باران

تارهای بی‌کوک و
کمان ِ باد ِ ول‌انگار
 
باران را
گو بی‌آهنگ ببار!

 
غبارآلوده، از جهان
تصویری باژگونه در آب‌گینه‌ی بی‌قرار
 
باران را
گو بی‌مقصود ببار!

 
لبخند ِ بی‌صدای صد هزار حباب

 

در فرار

 
باران را
 
گو به‌ریشخند ببار!

 
چون تارها کشیده و کمان‌کش ِ باد آزموده‌تر شود
 
و نجوای بی‌کوک به ملال انجامد،
 
باران را رها کن و

 

خاک را بگذار

 

 

 

تا با همه گلویش
 
  سبز بخواند
 
باران را اکنون
گو بازی‌گوشانه ببار!

 

احمد شاملو


یکشنبه 5 اسفند 1386

ما فریاد می‌زدیم...

ما فریاد می‌زدیم: «چراغ! چراغ!»
    و ایشان درنمی‌یافتند.


           سیاهی‌ چشم ِشان

 

           سپیدی‌ کدری بود اسفنج‌وار

 
  شکافته
 
  لایه‌بر لایه‌بر

   شباهت برده از جسمیّت ِ مغزشان.


گناهی‌شان نبود:
                از جَهنَمی دیگر بودند.

 

احمد شاملو