X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 26 مرداد 1385

من و پاییز

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم

چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد ـ

بگوشم از درختان های های گریه می آید

مرا هم گریه میباید ـ

مرا هم گریه میشاید

کلاغی چون میان شاخه های خشک تو فریاد بردارد

بخود گویم کلاغک در عزای باغ عریان تعزیت خوان است

و در سوک بزرگ باغ، گریان است

 

بهنگام غروب تلخ و دلگیرت ـ

که انگشتان خشک نارون را دختر خورشید میبوسد

و باغ زرد را بدرود میگوید ـ

دود در خاطرم یادی سیه چون دود ـ

بیاد آرم که: با « مادر » مرا وقتی وداع جاودانی بود

و همراه نگاه ما ـ

غمین اشک جدائی بود و رنج بوسه بدرود .

 

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهی مانده ـ

و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باری نیست

ز هر عشقی تهی ماندم

نگاهم در نگاه گرم یاری نیست.

تو از این باد پائیزی دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پیش چشمت تیر باران میکند پائیز

که از هر سو چو پولکهای زرد از شاخه میریزند

تو میمانی و عریانی ـ

تو میمانی و حیرانی .

***

الا ای باغ پائیزی

دل منهم دلی سرد است

و طفل برگهای آرزویم را

دست ناامیدی تیر باران میکند پائیز

ولی پائیز من پائیز اندوه است ـ

دلم لبریز اندوه است .

چنان زرینه پولکهای تو کز جنبش هر باد میبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه میریزد

نگاه جانپناهی نیست ـ

که از لبهای من لبخند پیروزی بر انگیزد

 

خطا گفتم، خطا گفتم

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

ترا در پی بهاری هست ـ

امید برگ و باری هست

همین فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاری گرم میشوید ـ

نسیم باد نوروزی ـ

تنت را در حریر یاس می پیچد ـ

بهارین آفتاب ناز فروردین ـ

بر اندامت لباس برگ میپوشد ـ

هنرور زرگر اردیبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگین غنچه میکارد ـ

و پروانه، می شبنم ز جام لاله مینوشد ـ

دوباره گل بهر سو میزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را میدهد پیوند .

در این هنگامه ها ابری بشوق این زناشودی ـ

به بزم گل، تگرگ ریز، جای نقل میپاشد ـ

و ابری سکه باران به بزم باغ میریزد

درختان جشن می گیرند

ز رنگارنگ گلها میشود بزمت چراغانی

وزین شادی لبان غنچه ها در خنده میآید

بهاری پشت سر داری ـ

تو را دل شادمان باید

 

الا ای باغ پائیزی !

غمت عزم سفر دارد

همین فردا دلت شاد است ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پی بهاری هست

امید برگ و باری هست

ولی در من بهاری نیست

امید برگ و باری نیست .

 

تو را گر آفتاب بخت نوروزی

لباس برگ میپوشد

مرا هرگز امید آفتابی نیست

دلم سرد است و در جان التهابی نیست

تو را گر شادمانه میکند باران فروردین ـ

مرا باران بغیر از دیده تر نیست .

تو را گر مادر ابر بهاری هست ـ

مرا نقشی ز مادر نیست .

 

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

تو بزمت میشود از تابش گلها چراغانی

ولی در کلبه تاریک جان من ـ

نشان از کور سوئی نیست

نسیم آرزوئی نیست

گل خوش رنگ و بوئی نیست

اگر در خاطرم ابریست ابر گریه تلخست ـ

که گلهای غمم را آبیاری میکن شبها

اگر بر چهره ام لبخند می بینی

مرا لبخند انده است بر لبها

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟

نظرات (4)
رسول
شنبه 28 مرداد 1385 ساعت 15:57
دوست خوبم سلام:
از اینکه لینک ما را در وبلاگ خود قرار دادید بسیار سپاسگذارم.
لازم به ذکر است که نام وبلاگ از نوشته های دکتر شریعتی به حرفهای ناتمام تغییر کرده است اما موضوع وبلاگ کماکان همان نوشته های دکتر شریعتی است.خواهشمند است در صورت امکان نام وبلاگ را در قسمت لینکهای خود تغییر دهید.
ضمنا" وبلاگ به روز شده است.بسیار خوشحال میشوم اگر به این وبلاگ سری بزنید و ما را از نظرات خود بهره مند سازید.
با تشکر
امتیاز: 0 0
نارنیا
سه‌شنبه 18 اسفند 1388 ساعت 11:40
سلام شعر زیبایی بود به چنین اشعاری علاقه دارم .
وقت کردید به وب من هم سر بزن وما را از اشعار زیبایتان سیراب کنید
امتیاز: 0 0
شنبه 30 مرداد 1389 ساعت 22:21
دیوانه کننده بود مرسی
امتیاز: 0 0
محمد
جمعه 5 خرداد 1391 ساعت 21:48
سلام بسیار زیبا بود .
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد