| به نوکردنِ ماه | |
| بر بام شدم |
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پروازِ کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمهگان به هیاهو شمشیر در پرندهگان نهادند.
ماه برنیامد.
احمد شاملو
ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم . . .
کسی را پروای ما نبود .
در دوردست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر بر نداشت
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم .
احمد شاملو
به گوهرِ مراد
| به نوکردنِ ماه | |
| بر بام شدم |
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پروازِ کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمهگان به هیاهو شمشیر در پرندهگان نهادند.
ماه برنیامد.
احمد شاملو
شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.
نیما یوشیج
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم . . .
فروغ فرخزاد
در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید .
و اینک
شاخه نزدیک !
از سر انگشتم پروا مکن .
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است .
درخشش میوه !
درخشان تر .
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید .
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند .
پنهان ترین سنگ ، سایه اش را به پایم ریخت .
و من
شاخه نزدیک !
از آب گذشتم ، از سایه بدر رفتم .
رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقابِ آشیان شکستم
و اینک در خمیدگی فروتنی ،
به پای تو مانده ام