X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 17 آبان 1385

مرز گمشده

ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت

و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت 

از مرزی گذشته بود  

در پی مرز گمشده می گشت

کوهی سنگین نگاهش را برید

صدا از خود تهی شد 

و به دامن کوه آویخت

پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده

و کوه از خوابی سنگین پر بود 

 خوابش طرحی رها شده داشت

صدا زمزمه بیگانگی را بویید 

برگشت

فضا را از خود گذرداد

و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد 

کوه از خوابی سنگین پر بود

دیری گذشت

خوابش بخار شد

طنین گمشده ای به رگهایش وزید 

پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده 

سوزش تلخی به تار و پودش ریخت

خواب خطکارش را نفرین فرستاد

و نگاهش را روانه کرد

انتظاری نوسان داشت  

نگاهی در راه مانده بود 

و صدایی در تنهایی می گریست

 

سهراب سپهری

 

 

نظرات (1)
یلدا
پنج‌شنبه 18 آبان 1385 ساعت 09:28
چرا گرفته دلت .مثل آنکه تنهایی !!!
چقدر هم تنها !!

خیال میکنم دچار آن رنگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی ..........

سلام مهربان . انتخاب خوبی بود .از خوندن شعر لذت بردم .
موفق باشی
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد