دوران تسلسل
سرگشتگی هر بشر بر زمین
چگونه زیستن را کجا
چگونه باید آموخت ؟
تصٌور زیبا زیستی
در ورای تصویر
سر گشتگی ست این
فاجعه دوران
سلاخی عاشق و معشوق
دوستی ها سر سپرده بر بالین نفرت
و سوگواری بسوگ نشستگان
چگونه زیستن را کجا باید آموخت ؟؟؟
ک.ا
گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من !
گفتمش
آنگه که از هم بگسلند ؟
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش
بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی است...
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا پیروان ! کز نیمه راه
می کشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان ...
گفت
اما
در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش
اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست !
گفت
ای
افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تارکش شکفت
جوش خونن در گونه اش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش ...
هوشنگ ابتهاج
| پرواز و گردابه و خیزاب |
|
| بی آنکه بداند. |
| فراز و فرود و گردنکشی |
|
| بی این که بداند. |
| مرا اما |
|
| انسان آفریدهای: |
| ذرهی بی شکوهی |
|
| گدای پَشم و پِشک ِ جانوران، |
| تا تو |
|
| کُل باشی. |
|
با من |
||
| خدایی را |
||
| شکوهی مقدّر نیست. | ||
| نقش ِ غلط مخوان |
|
| هان! |
| هستی |
|
| معنای خود را با تو محک میزند. |
|
جهان را |
|
| در آغوش میگیرد. |
گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند
کوتاه پیش قد بت من کشیده اند
زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها
چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند
امروز سر به دامن دیگر نهاده اند
آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند
آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش
منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند
با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ
بهر ملامتم همه گردم کشیده اند
کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق
با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند
حال دلم مپرس و به چشمان من نگر
صد شعله سر به جانب روزن کشیده اند
سیمین ! در آسمان خیال تو ، یادها
همچون شهاب ها ، خط روشن کشیده اند
سیمین بهبهانی
|
از مادر نزادهام |
|
| نه |
| نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم |
|
| که رافضیام دانستند. |
| نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم |
|
| که قِرمَطیام دانستند. |
| که بازماندهگان را |
||
| هنوز از چشم |
||
| خونابه روان است. | ||
| تا جُستوجوی ایمان |
|
| تنها فضیلت ِ ما باشد. |
| جخ امروز |
||
| از مادر |
||
| نزادهام... | ||
احمد شاملو