به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
سهراب سپهری
| سِفْر ِ یگانهی فرصت را |
|
| سراسر |
| بر شعلهی خویش |
|
| سوختن |
| که در خاک ِ راهاش |
|
| یافتهاند |
| بردهگان |
|
| اینچنین. |
| بر خاربوتهی خون |
|
| شکفتن |
| بر تازیانهزار ِ تحقیر |
|
| گذشتن |
| و راه را تا غایت ِ نفرت |
|
| بریدن. |
نبود خیال تو همزبان با من
که باز جادوی آن بوی خوش طلوع تو را
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان و جان را در بوی گل شناور کرد
در آستانه در
به روح باران می ماندی
ای طراوت محض
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت .
به خنده گفتی : تنها نبینمت
گفتم : غم تو مانده و شب های بی کران با من ؟
ستاره ای ناگاه
تمام شب را یک لحظه نور باران کرد
و در سیاهی سیال آسمان گم شد
توخیره ماندی بر این طلوع نافرجام
هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم
در این غروب رازی هست
به جرم آنکه نگاه تو برنداشته ام
ستاره ها ننشینند مهربان با من
نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی
چرا زمین بخیل
نمی تواند دید
تو را گذشته یکروز آسمان با من ؟
چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت
همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان ترنم جان
همه ترانه و پرواز و مستی و آواز
به هر نفس دلم از سینه بانگ بر می داشت
که : ای کبوتر وحشی بمان , بمان با من
ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت
شکوفه بود که از شاخه ها رها می شد
بنفشه بود که از سنگ ها بیرون میزد
سپیده بود که از برج صبح می تابید
زلال عطر تو بود
تو رفته بودی و شب رفته بود و من غمگین
در آسمان سحر
به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
نگاه می کردم
نسیم شاخه بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
که بی تو ساز کند قصه خزان با من
نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره
آه کسی نمی دانست
که خون و آتش عشق
گل همیشه بهاری است
جاودان با من ...
فریدون مشیری

| شب از شگفت ِ اینکه فکر |
| |
| باز |
| |
| روشن است | ||

صحرا آماده روشن شدن بود
و شب از سماجت و اصرار خویش دست می کشید
من خود گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزمند آنان بود تنها
که از روشنائی صحرا جلوه گرفت .
و در آن هنگام که خورشید
عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت
آسمان ناگزیر را به ظلمت جاودانه نفرین کرد.
بادی خشمناک دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش ، هراسان از جا برخاست.
چراغ از نفس بویناک باد فرو مرد
و زن شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.
ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.
سپیده دمان را دیدم
که بر گرده اسبی سرکش بر دروازه افق به انتظار ایستاده بود.
و آنگاه سپیده دمان را دیدم که نالان و نفس گرفته، از مردمی که
دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند
دیاری نا آشنا را راه می پرسید.
و در آن هنگام با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.
پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.
ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.
خنده ها، چون فسیل خشکیده خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.
علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت ،
مرا لحظه ئی تنها مگذار
مرا از زره نوازشت روئین تن کن.
من به ظلمت گردن نمی نهم
جهان را همه در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام
و دیگر به جانب آنان
باز
نمی گردم .
احمد شاملو
