شـــــــاعران ســــــپید
  
 این وبلاگ جهت آشنایی بیشتر افراد با شعر معاصر ایران ایجاد شده ... امید وارم مورد استفاده دوستان و کاربران عزیز قرار گرفته باشد
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
موضوع بندی

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
30 فروردین 1387
...

اندک نسیمی از سر افسوس  

چندان که برگ برگ درختان باغ را 

با سوزنک زمزمه ای آشنا کند 

خاموشی شگرف

ابهام پر ابهت دریا را  

مغشوش کرده است

ما  

چون ماهیان فتاده به دریا

بر آبها رها

با ضربه های موج ز هم دور می شویم

با بازوان باز  

امواج آب را 

تسخیر می کنیم 

مغرور می شویم 

اما

ناگه اگر دوباره به هذیان شود دچار  

دریای نیلگون  

بر ما چه می رود  

چونماهیان فتاده به دریا 

بر موجها  رها ؟

 

حمید مصدق



 
15 مرداد 1386
زندانی

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیوار زندان کوبید

ای همسایه زندانی من 

ضربه دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست  

تا به کی باید تنها تنها 

وندر این زندان زیست  ؟؟؟

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو 

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان  

چه صدایی آمد ؟

ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من 

پاسخی می جوید 

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم

 

حمید مصدق 


 
15 بهمن 1385
با خویش تن نشستن . . .

شب مثل شب شریر و سیاه است و پر ز درد

درشب شرارتی است که من گریه می کنم

وصبح بر صداقت من رشک می برد 

با خوابهای خاطره خوش بودم 

هر چند خواب خاطره ام تلخ

دیگر تو را به خواب نمی بینم

حتی خیال من  

رخساره تو را

از یاد برده است 

دیروز طفل خواهرم از روی میز من 

تصویر یادبود تو را 

ای داد برده است


 
5 مهر 1385
با خویشتن نشستن ... در خویشتن شکستن

دیگرزمان، زمانه  مجنون  نیست

 فرهاد،

در بیستون مراد نمی جوید ،

زیرا  بر آستانه خسرو،

بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است .

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها،

آن شور عشق

عشق به شیرین را،

از یاد برده است .

تنهاست گرد باد بیابان،

تنهاست .

و آهوان دشت،

پاکان تشنگان محبت

چه سالهاست

دیگر سراغ  مجنون،

آن دلشکسته عاشق محزون رام را

از باد و از درخت نمی گیرند

زیرا که خاک خیمه ابن سلام  را

خادم ترین و عبدترین خادم

مجنون دلشکسته محزون است .

در عصر تضاد، عصر شگفتی

لیلی

دلاله محبت  مجنون است !!

 

ای دست من به تیشه توسل جو،

تا داستان کهنه  فرهاد  را،

از خاطرات خفته برانگیزی .

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن .

من اختتام قصه مجنون  رام  را

اعلام می کنم

 

 

 

حمید مصدق 


 
22 شهریور 1385
شیشه پنجره را باران شست !

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

 

و ندایی که به من میگوید :

 گر چه شب تاریک است

 دل قوی دار،

سحر نزدیک است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

 پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

 

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

 نه؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

 نه،

 بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

 

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !


 
21 شهریور 1385
تو اگر برخیزی

سینه ام آینه ای ست،

با غباری از غم .

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار .

من چه می گویم،آه ...

با تو اکنون چه فراموشیها؛

با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهاست .

 

تو مپندار که خاموشی من،

هست برهان فراموشی من .

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند


 
21 شهریور 1385
خانه کوچک ما

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالها هست که در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

میدهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

 خانه کوچک ما

سیب نداشت


 
18 مرداد 1385
خود شکن

این مرد خود پرست

این دیو، این رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روی من و

خیره در منست

 

گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟

مشتی زدم به سینه او،

ناگهان دریغ

آئینه تمام قد روبه رو شکست .


 
13 مرداد 1385
نقش

آسمان سربی رنگ.

من درون قفس سرد اتاقم

دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم

تا دور.

آه باران باران

پر مرغان نگاهم را شست.

از دل من اما

چه کسی

نقش او را خواهد شست؟


 
5 مرداد 1385
آیا چه کس تو را ...؟

وقتی تو نیستی،

خورشید تابناک،

شاید دگر درخشش خود را،

و کهکشان پیر گردش خود را

از یاد میبرد.

و هر گیاه،

از رویش نباتی خود،

بیگانه می شود.

 

و آن پرنده ای،

کز شاخه انار پریده،

پرواز را،

هر چند پر گشوده،

- فراموش میکند .

 

آن برگ زرد بید که با باد،

تا سطح رود قصد سفر داشت .

قانون جذب و جاذبه را در بسیط خاک

مخدوش می کند .

 

آنگاه،

نیروی بس شگرف،

مبهم،

نامرئی،

نور حیات را،

در هر چه هست و نیست،

خاموش می کند.

 

وقتی تو با منی،

گویی وجود من،

سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند.

 

چشم تو آن شراب خلر شیرازست

که هر چه مرد را

مدهوش می کند


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 60791


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی !  که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .


شناسنامه کامل من...