با که گویم درد خود را ، از که جویم مرحمی
با که گویم راز ها اندر درونِ جان خویش
با که گویم روزهای شخت و طاقت سایِ خویش
با که گویم درد مندی های دل
با که گویم که من از عشق پُرم ، من عاشقم
با که گویم من برونم هیچ نیست ، درونم سوخته
با که گویم یار من دور است ، در خیالم نزدیک
با که گویم من شبی بی یادِ او هرگز نبستم پلک را
با که گویم تا بِفهمد عشق را
با که گویم تا بداند حال یک عاشق دل باخته را
با که گویم لحظه ای از دیدنش ،
صد بار عشق را دیدن است
با که گویم تار موی از سر او ، بر دل من مرحم است
با که گویم من جوانم ، دل من پژمرد ، اندر رَه عشق
با که گویم که مَنم یک آدمم
با که گویم ... |