X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 28 تیر 1386

ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است  

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد  

که هوا هم اینجا زندانی ست  

هر چه با من اینجاست  

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

باد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست  

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان  

این چه راز ی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می اید ؟ 

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است 

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر  

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند ؟ 

ارغوان خوشه خون 

بامدادان که کبوترها 

بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر  

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را  

بر زبان داشتهباش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

 

 

نظرات (1)
حنیف
جمعه 23 مرداد 1388 ساعت 12:43
سلام فوق العاده بود عالی عالی.اصلا داغون.من که لذت حسابی بردم ممنون از این شعر قشنگی که گذاشتین.من ارغوان رو هم خیلی دوست دارم ...موفق باشی دوست عزیز
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد