X
تبلیغات
رایتل
جمعه 4 اسفند 1385

مرغِ دریا

خوابید آفتاب و جهان خوابید

از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز

چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.


گرید به زیر  ِ چادر  ِ شب، خسته

دریا به مرگ  ِ بخت  ِ من، آهسته.


سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.

از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ

با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها

آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک

در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب

من در پی ِ نوای  گُمی هستم.

زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است

از نغمه‌های  دیگر سرمست‌ام.

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل.

دریا! خموش باش دگر!
                             دریا،
با نوحه‌های  زیر ِ لبی ، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر...
                                    دریا!

خاموش باش! من ز تو بیزارم

وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات

وز حمله‌های  موج ِ کف‌آلودت

وز موج‌های  تیره‌ی  جان‌کاه‌ات...

ای دیده‌ی  دریده‌ی  سبز ِ سرد!

شب‌های  مه‌گرفته‌ی  دم‌کرده،

ارواح ِ دورمانده‌ی  مغروقین

با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده

بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند...


با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب

این رقص ِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست

از لرزه‌های  خسته‌ی  این ارواح

عصیان و سرکشی و غضب پیداست.


ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.

بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم

یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد

یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:


لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست

از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد

رقص و نشاط ِشان همه در خاطر

جای  طرب عذاب برانگیزد.


با چهره‌های گریان می‌خندند،

وین خنده‌های  شکلک نابینا

بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است

چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.


خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،

مانند ِ مادری که به امر ِ خان

بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد

ساید ولی به دندان‌ها، دندان!

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بمیرد شب

بگذار در سکوت سرآید شب.


بگذار در سکوت به گوش آید

در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه

فریادهای ذلّه‌ی محبوسان

از محبس ِ سیاه...

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار

امواج ِ سرگران‌شده بر آب،

کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی

فریاد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بجنبد موج

شاید که در سکوت سرآید تب!

خاموش شو، خموش! که در ظلمت

اجساد رفته‌رفته به جان آیند

وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم

کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.


بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب

شمشیرهای آخته ندرخشد.

خاموش شو! که در دل ِ خاموشی

آواز ِشان سرور به دل بخشد.


خاموش باش، مرغک ِ دریایی!

بگذار در سکوت بجنبد مرگ...

 

احمد شاملو

نظرات (8)
شکوفه
شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 14:55
سلام ...

ممنونم از اینکه بهم سر زدی ...

در پناه حق موفق و سلامت باشید ...
امتیاز: 0 0
سیاوشی
شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 16:34
سلام مثل همیشه عالی بود موفق باشی
امتیاز: 0 0
لی لی
شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 17:03
سلام مرسی سر زدی
امتیاز: 0 0
someone
یکشنبه 6 اسفند 1385 ساعت 08:35
انتخاب خوبی بود ....
موفق باشی
امتیاز: 0 0
poolaki
یکشنبه 6 اسفند 1385 ساعت 08:36
اگه می خوای پولدار شی بیا و اینجا را ببین
امتیاز: 0 0
وصال(درد دل عاشق و معشوق)
یکشنبه 6 اسفند 1385 ساعت 18:57
سلام
مرسی سر زدی
امتیاز: 0 0
پویا
پنج‌شنبه 10 اسفند 1385 ساعت 02:11
سلام.
ممنون که قدم رنجه کردی.
کلبه ما با قدومت مصفا...
بدرود
امتیاز: 0 0
بهروش
پنج‌شنبه 14 تیر 1386 ساعت 13:56
سلام و تشکر
خیلی وقته به روز نکردین گفتم شاید اتفاقی افتاده در هر صورت باز منتظریم موفق باشین والبته با روحیه و امیدوار!!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد