شـــــــاعران ســــــپید
  
 این وبلاگ جهت آشنایی بیشتر افراد با شعر معاصر ایران ایجاد شده ... امید وارم مورد استفاده دوستان و کاربران عزیز قرار گرفته باشد
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
12 اسفند 1385
پیغام ماهی ها

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود 

ماهیان می گفتند 

هیچ تقصیر درختان نیست 

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

سهراب سپهری



 
4 اسفند 1385
مرغِ دریا

خوابید آفتاب و جهان خوابید

از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز

چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.


گرید به زیر  ِ چادر  ِ شب، خسته

دریا به مرگ  ِ بخت  ِ من، آهسته.


سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.

از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ

با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها

آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک

در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب

من در پی ِ نوای  گُمی هستم.

زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است

از نغمه‌های  دیگر سرمست‌ام.

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل.

دریا! خموش باش دگر!
                             دریا،
با نوحه‌های  زیر ِ لبی ، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر...
                                    دریا!

خاموش باش! من ز تو بیزارم

وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات

وز حمله‌های  موج ِ کف‌آلودت

وز موج‌های  تیره‌ی  جان‌کاه‌ات...

ای دیده‌ی  دریده‌ی  سبز ِ سرد!

شب‌های  مه‌گرفته‌ی  دم‌کرده،

ارواح ِ دورمانده‌ی  مغروقین

با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده

بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند...


با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب

این رقص ِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست

از لرزه‌های  خسته‌ی  این ارواح

عصیان و سرکشی و غضب پیداست.


ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.

بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم

یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد

یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:


لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست

از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد

رقص و نشاط ِشان همه در خاطر

جای  طرب عذاب برانگیزد.


با چهره‌های گریان می‌خندند،

وین خنده‌های  شکلک نابینا

بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است

چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.


خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،

مانند ِ مادری که به امر ِ خان

بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد

ساید ولی به دندان‌ها، دندان!

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بمیرد شب

بگذار در سکوت سرآید شب.


بگذار در سکوت به گوش آید

در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه

فریادهای ذلّه‌ی محبوسان

از محبس ِ سیاه...

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار

امواج ِ سرگران‌شده بر آب،

کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی

فریاد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بجنبد موج

شاید که در سکوت سرآید تب!

خاموش شو، خموش! که در ظلمت

اجساد رفته‌رفته به جان آیند

وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم

کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.


بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب

شمشیرهای آخته ندرخشد.

خاموش شو! که در دل ِ خاموشی

آواز ِشان سرور به دل بخشد.


خاموش باش، مرغک ِ دریایی!

بگذار در سکوت بجنبد مرگ...

 

احمد شاملو


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 60780


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی !  که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .


شناسنامه کامل من...