X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 19 تیر 1385

دنگ

دنگ ... , د نگ  ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ .

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من .

لحظه ام پر شده از لذ ت 

یا به زنگار غمی آلوده است .

لیک چون باید این دم گذرد ,

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است .

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است .

دنگ ... , د نگ ...

         لحظه ها می گذرد  .

                               آنچه بگذشت , نمی آید باز .

        قصه ای هست که هرگز د یگر

  نتوان شد آغاز .

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است .

تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد , آویزم ,

آنچه می ماند از این جهد به جای :

خنده لحظۀ پنهان شده از چشمانم .

و آنچه بر پیکر او می ماند :

نقش انگشتانم .

 

دنگ ...

فرصتی از کف رفت .

قصه ای گشت تمام .

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام ,

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ,

وارهانیده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوند با فکر زوال .

 

پرده ای می گذرد ,

پرده ای می آید :

می رود نقش پی نقش دگر ,

رنگ می لغزد بر رنگ .

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی  در پی زنگ :

دنگ ... , د نگ ...

دنگ ...  

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد